تبليغاتX
مهربانانه kindly
آن كس كه چرايي زندگي را يافته باشد با هر چگونه اي خواهد ساخت.

سلام به دوستای خوبم

خیلی وقته چیزی ننوشتم.نمی دونم شاید حرفی واسه گفتن نداشتم. این روزا احساس می کنم سکوت رو بیشتر دوست دارم. از بس حرف زدن حرف زدم اما هیشکی نشنید یا شایدم شنیدن و خودشون و زدن به نشنیدن!

آه مردمانی که رودر رو برایت کف می زنند پشت سر به سایه ات تف می اندازند!

از اینان امید چه مساعدتی می توان داشت؟ دریغ و صد افسوس از این زمانه ی پر از بی اعتمادی . دریغ و هزاران دریغ....

نوشته شده توسط آريانا aryana  در ساعت 22:16 | لینک  | 

ای نوش تر از نوش  شیرین تر از شکر!

از نوازش های تو محرومم

بی تو سر بر شانه ی رویایت می گذارم

و برای خاطره ات مدام لالایی می خوانم

به هر چه یاد تو در آن جاریست می آویزم

و به هر چه پاکی است دخیل می بندم

شاید یک صبح

با طلوع چشم های تو بیدار شوم! شاید.

 

آریانا

نوشته شده توسط آريانا aryana  در ساعت 21:9 | لینک  | 

امروز هر کار کردم دیدم نمی تونم چیزی بنویسم واسه همین دوباره از دفتر خاطراتم کمک گرفتم! این نوشته رو یکی از بچه های تربیت بدنی تو برد دانشگاه زده بود به نام آقای علی رضا اسپری نمی دونم از خودشه یا کسی دیگه. فقط خواستم رسم امانت داری رو به جا بیارم .! :

تضاد

وقتی تو از عشق برتر حرف می زنی  دل می سوزانی و آن یکی در ابتذال عشق دست و پا می زند.!!

وقتی تو عشق را با آیه های تطهیر و صداقت و ایمان می آرایی و آن را در هاله ای از قداست و حرمت می پیچی و آن دیگری عشق را از لابه لای پنجره های باز به نگاهی می دزدد و حریم پاک کوچه های سبز عفاف را به گام های ناخوانده خویش می آلاید این یعنی تضاد.!!

نه تو توانایی پا نهادن بر فطرت نجیب خویش را داری و نه او یارای گسستن از بندهای گران خودپرستی را. و عاقبت جز پذیرش تضاد نخواهد بود. ما

نمی توانیم تمام بدیها و خصوصا" اصل آن را از میان برداریم اما دست کم

می توانیم خودمان بد نباشیم و همینقدر برای زندگی کافیست.

نوشته شده توسط آريانا aryana  در ساعت 21:19 | لینک  | 

چگونه نگیرد دلم از این روزهای تکراری

از این بی تو بودن و گذر ثانیه های تکراری

صبورانه کشیدم انتظار که باز ببینمت

میان این همه عابر با نگاه های تکراری

دریغا که نیامدی و دلم ز غصه گرفت

شکست خاطر نازکم از این آه های تکراری

تکرار نبودن تو به دلم چنگ می زند

بی تاب می شوم از هجوم این لحظه های تکراری

تو نیستی و من دوباره به شعر پناه می برم

از این همه تنهایی و دیدن چهره های تکراری

 

آریانا

نوشته شده توسط آريانا aryana  در ساعت 21:33 | لینک  | 

هر چه من این طناب رابطه را یکسویه بیشتر و بیشتر می کشم

احتمال گسستنش بیشتر می شود.

تو مرا دوست می داری اما نمی خواهی ام.!!

چه حقارت بزرگی.!

 

آریانا

نوشته شده توسط آريانا aryana  در ساعت 20:56 | لینک  | 

به نام قشنگت سوگند

به روح بلندت سوگند

قسم به زلالي چشمت

به وسعت قلبت سوگند

كه تو را زدست نخواهم داد

كه تو را زياد نخواهم برد

هميشه ؛ همه جا

نگاه تو را خواهم ديد

و نام تو را خواهم جست

 

 

آریانا

نوشته شده توسط آريانا aryana  در ساعت 20:34 | لینک  | 

انگشت هايم را ميان انگشت هاي قوي خود مي فشاري

جيغ كوتاهي مي كشم!

نمي دانم از سر شوق است يا درد؟!

تو مي خندي و من مي دانم كه باز

سرمست اين لحظه هاي عاشقانه شده اي

به چشم هايت خيره مي شوم ...

اوج مي گيرم

انگار تمام آرزوهايم برآورده شده است

امنيت حضور تو را با هيچ چيزي مبادله نخواهم كرد

ديگر شكي ندارم كه تو رابرگزيده ام

براي تمام عمر ، براي لحظه لحظه ي روزهايي كه خواهند آمد،

- چه شيرين و چه تلخ -

چشم هايت مي خندد

آري ، تو باز هم همه ي حرف هايم را شنيدي

بي آنكه من چيزي بگويم!!

 

آريانا

 

نوشته شده توسط آريانا aryana  در ساعت 21:4 | لینک  | 

باران و چتر و شال بود و ما دوتا

جوي و دو جفت چكمه و گل بود و ما دوتا

وقتي نگاه من به تو افتاد سرنوشت

تصديق گفته هاي هگل بود و ما دوتا

روز قرار اول و ميز و سكوت و چاي

سنگيني فضاي هتل بود و ما دوتا

افتاد روي ميز ورق هاي سرنوشت

فنجان و چاي و بي بي دل بود و ما دوتا

كم كم زمانه داشت به هم مي رساندمان

در كوچه ساز و تمبك و كل بود و ما دوتا

از خواب مي پريم كه اين ماجرا فقط

يك آرزوي مانده به دل بود و ما دوتا

 

اين شعر رو از دفتر خاطرات يكي از دوستام برداشتم .

چون ساده بود و به دل مي نشست براي شما هم گذاشتمش اما متاسفانه نام شاعرش رو ننوشته بود.

پس با اجازه از شاعر گمنام اما خوش ذوق.....

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط آريانا aryana  در ساعت 19:11 | لینک  | 

در ميان انبوه اين همه آدم؛ اين همه خوب صورت و خوب سيرت

مي كوشم تو را براي خودم حفظ كنم. همچون باغباني مراقب اين رابطه بي بديل عاشقانه ام كه خراب نشود . شاخه هايش را مرتب مي كنم ؛ رشدش را هدايت مي كنم و مواظبم تا كسي ؛ عابري ؛ مسافري ؛ خوبرويي به آن آسيب نرساند و برگي از آن نچيند.

سعي مي كنم تمام خودم را برايت رو كنم ؛ همه حرفهايم را با تو مي گويم تا هيچ نكته اي در بين ما ناگفته نماند و جاي هيچ سوءتفاهمي نباشد. ساده و بي پيرايه روحم را ؛ خود خودم را به تو مي نمايانم و نمي خواهم به سوي ديگر كسي كشيده شوي. با تمام وجودم نمي خواهم تو را از دست بدهم و براي داشتن تو - هرچند كمي خودخواهانه باشد- از هيچ كاري فروگذار نمي كنم.



آريانا

نوشته شده توسط آريانا aryana  در ساعت 19:52 | لینک  | 

گاهی اوقات خوشبختی را گم می کنی ، نمی دانی کی و کجا آن را جا گذاشته ای ، فقط   می بینی که نیست ، گم شده است و هر چه به دنبالش می گردی پیدایش نمی کنی.

شغلت را عوض می کنی ، خانه ات را عوض می کنی ، شهرت را عوض می کنی ، رفقایت را عوض   می کنی ، اما گم شده است ، خوشبختی را گم کرده ای  و با عوض کردن این چیزها به تو بر نمی گردد.

انگار باید یکی بیاید و درون تو را آب و جارو کند ، شاید آن ته ته لا به لای هزار فکر و خیال و اندیشه و احساس جور واجور گمش کرده ای.

من کی خوشبختی را گم کرده ام ؟!

من آن را کجا جا گذاشتم که نمی یابمش ؟

شاید تو که رفتی آن را با خود بردی، شاید در میان این تنهایی سیاه که سراسر زندگی ام را پوشانده محو شده است، شاید...

همه زندگی ام را به هم ریخته ام ، جسم و روحم را لایه به لایه از هم پاشیده ام اما خوشبختی گم شده ام را نمی یابم ، نمی دانم کجاست، نمی دانم.

 

آریانا
نوشته شده توسط آريانا aryana  در ساعت 14:2 | لینک  | 
 

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

*
*
*
*
*
*
*